من یک جنایتکار فرهنگی هستم!

در حالی که بغض سنگینی به اندازه کوه دماوند روی گلویم سوار شده  و از گوشه کنار آن چشمه های اشک قصد جوشش پیدا کرده ، دوست دارم تا دیر نشده محضر همه عزیزانی که بنده را قابل دانسته و کم و بیش دغدغه هایی که در جلسات و ... به اشتراک گذاشته ام را در وادی پذیرش و جهت گیری و عمل و استقامت و ارزیابی و اصلاح مجدد به تعبیر امروزی، " پسند "  ( لایک ) کرده اند ، اعتراف کنم که من یک جنایتکار فرهنگی هستم!

چرا که در جامعه ای که حتی طیفی از بچه های فرهنگی مان اهل سیاست بازی در مقوله فرهنگی شده اند ، دائم تلاش کرده ام دامن فعالیت هایم را از این لکه ننگ پاک و مبرا نگه دارم.

من یک جنایتکار فرهنگی هستم ، چرا که :

سفر عشق

بسم رب الشهداء و صالحین فقط یک جمله برای اون هایی قابل می دونند و بنده را چه حضوری در جلسات و چه مجازی در اینترنت و ... دنبال می کنند. راستش ان شاء الله عازم سفر کربلا هستم . زیارت عشقم که اگر آشنایی با محبتش نبود ، وضعم خیلی خراب تر از این  بود. خیلی دو دل بودم که برم یا نه ؟!! با خودم می گفتم

برنامه جلسات حجت الاسلام داستانپور ویژه شبهای مبارک قدر

    با سلام ضمن عرض پوزش به دلیل تاخیر در پاسخ گویی به سوالات به دلایل فنی و دیگر مسائل و آروزی قبولی طاعات وعباداتتان و توفیق شب زنده داری و مناجات در لیالی قدر ، برنامه جلسلات حجت الاسلام داستان پور در شبهای قدر ارائه می گردد.  شب 19 ماه مبارک رمضان از ساعت 12:30الی 1:15 نیمه شب - هیات فدایییان حسین - اتوبان چمران ، جنب پمپ بنزین ، مسجد الفضل

انتظار اهل بیت از یک مومن

با سلام وتشکر از همه عزیزانی که با یاداشت های خودشان به تکمیل مطلب قبل که تحت عنوان "چه باید کرد" منتشر شده بود کمک کردند. حال بد نیست (یعنی خیلی خوب است) که ببینیم توقع اهل بیت از یک مومن چیست؟ لذا بخشی از وصیت زیبای آقا امیرالمومنین را متذکر می شوم.

چه باید کرد؟

بسم رب الشهداء و الصالحین قبل از طرح سوال دوم، لازم می دانم از همه عزیزانی که با گذاشتن پیام رد پایی از حضور خودشان در سایت حقیر به جا گذاشتند کمال تقدیر و تشکر را داشته باشم. ( شاید باورتان نشود ولی تا به حال در تاریخ عمرم ، این اندازه رسمی و با کلاس از کسی تشکر نکرده بودم ) اما عزیزانی که تازه وارد هستند ، قبل از هر چیز...

ما خواستیم یا او خواست؟!

  بسم رب الشهداء و الصالحین اصلا حسین جنس غمش فرق می کند                  این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند، نه این که فقط جنس غمش متفاوت باشد، که همه چیزش فرق می کند؛ محرم که می شود گویا قیامت به پا شده است! باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین               بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است گــر خــوانــمش  قــیامت دنیا بعـید نـیست                این رستخیز عالم که نامش محرم است

حرف های در گوشی با رامبد جوان

  یکی از برنامه های پر طرفدار که در این شبهای تابستانی آخرین ساعات بسیاری از ایرانی ها را پُر می کند و فضای خستگی و ملامت ناشی از یک روز کاری را کمی رقیق تر کرده و تبدیل به خنده و شادی می کند ، برنامه خندوانه است که توسط رامبد جوان ( شرمنده که اول اسم ایشان آقا نیاوردم ، چون احساس کردم اینطور صمیمی تر است! ) کارگردانی و اجرا می شود. برنامه ای شاد ، جذاب ، متنوع و تا حدودی متفاوت با سایر برنامه های طنزی که تا کنون از رسانه ملی پخش شده است.…

بعد از مهمانی

    از یکی از بزرگان واولیاء الهی سوال کردند که رمز موفقیت شما در مسائل معنوی چه بوده است؟ ایشان پس از انکارِ داشتن مقاماتی در حد توصیه به کسانی که دوست دارند رشد معنوی خوبی داشته باشند فرموده بودند: حفظ آثار مهم تر از جلب آنهاست! یعنی این که اگر در شب های قدر یک توشه معنوی خوبی خدای متعال به ما داده ، اگر ...

چک سفید امضاء (به بهانه شبهای قدر)

          حس قشنگیه، ولی یه کم سر در گمی هم داره، اضطراب تمام وجود آدم را می گیره ولی یه جورائی از ته دل خوشحال هم هستی!! عجله نکن الان می گویم کی و چرا؟! بهمون گفتند تو این شبها هر چی از خدا بخواهی ، چک سفید امضاء بهت میدن. به جای مبلغش باید یه دعای از ته دل بنویسی و نقدش کنی! تو را به خدا عجله نکن، سریع نرو سراغ دم دستی ترین موضوعات و نیازهایی که با آن درگیر هستی. خونه ، ماشین ، همسر و ... . اینها همه اش مقدمه…

پول بهتر است یا فرهنگ؟

از همان بچگی یکی از بزرگترین پارادوکس ها و تضاد های درونی که همیشه آزارم می داد این بود که معلم محترم انشاء می گفت موضوع انشاء این هفته این است: علم بهتر است یا ثروت؟از لحظه ای که این جمله را می شنیدم درونم غوغا میشد، انگار دل شوره ای راه می افتاد، از یک طرف در عالم بچگی خودم می دیدم که هر چه بخواهم داشته باشم برای به دست آورندنش باید پول بدهم. مثلا هر جا میرفتم دوچرخه قیمت می کردم کسی نمی پرسید چقدر علم داری، همه می گفتند چقدر پول داری!از طرفی هم می دانستم…

مهمان مهربان

الان که دست به قلم برده ام تا این چند سطر که شاید متفاوت با بقیه یادداشت هایم باشد را بنویسم، وجودم سرشار از حس مبهمی است که نه نمی توان اسمش را دلهره گذاشت، نه اشتیاق، نه انتظار، نه بهت زدگی! آش شله قلمکاری است از همه اینها. حالا خودتان حدس بزنید در درونم چه خبر است! اولین باری است که وقتی حسی در وجودم غلیان می کند آن را به اشتراک می گذارم و در فضایی از آن پرده برداری می کنم که شاید صدها یا هزاران نفر نظاره گر آن بشوند، ولی خوب چه باید کرد